شعر

 


ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

از کودکی تا ماه

زیر چاپ: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

 

پشت حس باغ‌ها

پشت آن پریدن کلاغ‌ها

پشت شب‌نشینی سکوت

پای آن درخت توت

پشت برف‌های خفته بر عروج کاج

زیر پرتو چراغ‌ها

پشت‌ بادهای بی‌امان که می‌وزد

لای دود سُربی اجاق‌ها

بی‌گمان،

حرف‌های ساده‌ی نگفته‌ای‌ست

***

دست من

پرده‌های پشت شیشه‌های تار را

کنار می‌زند

ماه،

از فراز نرده‌های باغ نیم‌شب

دل به آسمان بی‌گُدار می‌زند

و ناگهان

شعر،

شعرهای بی‌قرار و ساده‌ی خموش

پشت صرف واژه‌ها و حرف‌های بی‌دریغ

بار این همه عواطف نهفته را

به دوش می‌کشد

 

     بشنوید ...

پرنده‌ها

روی سیم‌های برق

مثل نُت به روی خط حامل کلید سُل

نشسته‌اند

پرنده‌ها

دل به آفتابِ سرزمین دور

بسته‌اند

چند قطره اشک

از نگاه ابرهای تیره می‌چکد

تکه‌ای از آسمان بیکران

قاب می‌کند نگاه ساده‌ی دو سار را

وقت دل بریدن از درخت و آشیانه‌شان

- هیچ مثل سارها

از تداوم همیشه خسته نیستید؟

- هیچ مثل سارها

از حضور ابرهای تیره، دل شکسته نیستید؟

گاه،

از میان های و هوی عادت و همیشگی

چگونه می‌توان عبور کرد؟

گاه،

دل بریدن از هوای مِه گرفته را

چگونه می‌توان مرور کرد؟

کاش مثل سارها

هر درخت ساده‌ای که در مسیر کوچ

سبز می‌نمود

خانه‌ی دل تو بود

 

     بشنوید ...

تمام دشت در مِه

تمام کوه در مِه

نمای آسمان در ابر پنهان

تمام جنگل انبوه در مِه

 

نه ردّی مانده از باغ

نه گامی مانده در راه

نه چشم‌انداز دِه از دور روشن

نه دودی از فراز بام پیدا

 

تمام درّه و ده

سر و آغوش در مِه

سگی شاید کنار تخته سنگی

ولی او هم سراپا گوش در مِه

 

نگاهم خیره بر هیچ

کنار بوته‌ی ازگیل وحشی

دمی یاد تو را آورده با خود

نسیم روح‌بخشی

 

تو را گم کرده‌ام من

در این سردرگمی‌ها

ولی تصویری از تو نقش بسته

به روی نقشه‌ی خاموش دنیا

 

تمام دشت در مِه

تمام راه در مِه

تمام لحظه‌ی تنهاییِ من

شده با یاد تو همراه در مِه

 

     بشنوید ...

 پشت میزی از همیشه

صندلی آغوش خود را می‌گشاید

باز هم گلدان کوچک، زیر ساعت

لحظه‌ها را می‌شمارد

می‌نشینم رو به رویت

می‌نشینی رو به رویم

گرم می‌خندم به رویت

چشم می‌بندی به رویم

آفتاب گفت و گو در چشم‌هایم

ابرهای تیرگی در چشم‌هایت

چای فنجان داغ

خواب گلدان، سبز

میز کوچک، پایه‌ی تکرارهایش سُست

سردی دیدار را، شاید

با بخار چای باید شُست

ناگهان از چشم‌ها پنهان

رو به روی من

ناودان گونه‌هایت را

می‌خراشد نرم

قطره‌های شبنمی روشن

روی دیوار نگاهم

با سکوتت می‌نویسی:

- آسمان سینه‌ام ابری‌ست!

روی شیشه، از بخارِ گرم

با نوک انگشت سردم

می‌نویسم:

- آسمان سینه‌ی من هم،

ولی در آن برای قهر جایی نیست!

چهره‌ات در اشک پنهان

ناگهان با گریه می‌خندی

با نگاهی گرم

در به روی عصه می‌بندی

چای فنجان داغ،

لحظه‌های دوستی، خوانا

خواب گلدان، سبز

آشتی در چهره‌ات پیدا

 

     بشنوید ...

تو آن پرنده‌ای

و من چو شاخه‌های سبز منتظر

تو آن نسیم ناگهان

و من چو برگ زرد آرزو به دل

تو پینه‌دوز قرمزی

و من شکوفه‌های باز صورتی

تو نردبان خواهشی

و من چو میوه‌ای که بی‌صدا

سوار تاب دست‌های گرم تو

رسیده می‌شود

تو آفتاب روشنی

و من جوانه‌ای که در هوای چیدنت

به سمت نور می‌رود

تو رود سرخوش زمان

و من چو ریشه‌ای

که تشنه‌ی صبوری‌ام

تو عابر همیشه‌ای

و سایه‌ی وجود من

قرارگاه ساده‌ای

برای لحظه‌های خواب خستگی‌ت

تو شاعری

و من چو ساقه‌ای که پوستم

برای نقش قلب زخمی تو

نبض می‌شود

 

تو هرچه خواه باش!

من آن درخت آرزو

که تکه تکه در مسیر بودن ِ تو

سبز می‌شود

 

     بشنوید ...

برای من،

همیشه همان سرو بوده‌ای

همان تداوم سبز در آبی

همان حضور تازه‌ی گندم

در خواهش آرواره‌های مرد مسافر

و بوی توتک مادربزرگ

روی میز

 

برای من،

همیشه همان طراوت جالیز‌های شمالی

پلی که از دو جانب رود

می‌گذرد

و شبنم خیسی کنار تمشک

و رنگ نیلوفر

در آرامش تالاب‌های دور

بی‌گفتگو

برای من همیشه همان آب بوده‌ای

در آبرفت نهرهای تفاهم

سبز و آراسته که چنینی

***

در تو

به آغاز روز می‌رسم

 

     بشنوید ...

 
 

Leave your comments

0
terms and condition.
  • No comments found

English

 


Biography

 

 

Books

 

 

Research–Illustration

 


News

 

 

 

دیدارها

امروز81
دیروز117
این ماه2499
تا کنون144102

Sunday, 22 July 2018