رمان تألیف

  • دل به دریا، شباویز، ۱۳۸۶، راه‌یافته به فهرست کلاغ سفید و کتابخانه مونیخ
  • فانوسی در باد، شاهد، ۱۳۸۷
  • چهل تکه، پیدایش، ۱۳۸۷، برگزیده از طرف شورای کتاب کودک
  • پسران آفتاب، به نشر، ۱۳۹۰
  • بازگشت پروفسور زالزالک، کانون پرورش، ۱۳۹۳
  • غریبه و دریا، کانون پرورش، ۱۳۹۴
  • آناهید- ملکه سایه‌ها، محراب قلم، ۱۳۹۴
  • شب به خیر ترنا، کانون پرورش، ۱۳۹۵، راه‌یافته به فهرست کلاغ سفید و کتابخانه مونیخ


ناشر: محراب قلم

سال 1394

خلاصه داستان:

شاپور، فرزند اردشیر ساسانی درگیر عشق آناهید، دختر مهرک، دشمن سرسخت اردشیر است. ازدواج پنهانی شاپور و آناهید، اردشیر را سخت به خشم می‌آورد. از سوی دیگر آشنایی شاپور با مالکه، دختر شاهر هاترا، سبب ایجاد نقطه‌های تاریکی در ارتباط او و آناهید می‌شود. آناهید به سایه‌ها پناه می‌برد و دردهایش را پنهان می‌کند.

موبد کرتیر، موبد موبدان پارس به سبب علاقه‌ی شاپور و آناهید به مانی پیامبر، دست به توطئه می‌زند و روزگار آناهید تیره‌تر می‌شود. سرانجام آناهید که به تنهایی و گوشه‌نشینی روی آورده، شاپور را ترک می‌کند. شاپور با نگاهی به گذشته، موبد کرتیر را از راه کنار می‌زند و ...

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

سال 1394

خلاصه داستان:

 دُر محمد، پسر نوجوانی که مادرش را از دست داده است و پدرش او را ترک کرده همراه با خواهرش در لنجی شکسته نزدیک خلیج پُزم( در نزدیکی چابهار) زندگی می‌کند.

روزی دُر محمد مرد غریبه‌ای را از دریا نجات می‌دهد. ارتباط او با مرد غریبه عمیق می‌شود. دُر محمد در‌می‌یابد که غریبه در پی یافتن صندوقچه‌ای قیمتی است که از لنج توفان زده به دریا افتاده است.

از سوی دیگر دُر محمد درگیر عشق دختری به نام درنا است. غریبه به او کمک می‌کند تا درنا را از خطری که متوجه اوست، نجات دهد...

ناشر: محراب قلم

سال 1394

خلاصه داستان:

آقاي كلاه دودي كارخانه ي شكلات ماهي را اداره ميكند و اقاي كلاه تفنگي كارخانه ي ساخت اسباب بازي هاي جنگي را. هركدام از اين دو سعي بر حذف رقيب دارند. سرانجام طي برگزاري جشن روز جهاني كودك، آقاي كلاه دودي با تيز هوشي همسرش موفق مي شود نيرنگ آقاي كلاه تفنگي را خنثي كرده، يورش او را پس بزند.

در پايان مرد كلاه تفنگي مجبور است...

 

ناشر: به نشر

تصويرگر: امير نساجي

سال 1390

خلاصه داستان:

تيمور، پسرك فقيري است كه همراه پدريزرگش در خليج پُزم (نزديك چابهار) زندگي ميكند. او كره الاغي دارد كه به دليل بيماري پدربزرگ مجبور است آن را بفروشد. از سوي ديگر آرزوي او شركت در مسابقه ي خرگاري است كه هرساله از سوي اداره ي شيلات برگزار مي شود. سرانجام مجبور مي شود«رموك» را بفروشد اما سليم از او براي شركت در مسابقه كمك مي گيرد. در جريان مسابقه تيمور كه شانس برنده شدنش حتمي است، به خاطر كمك به كسي كه از ارّابه به زمين غلتيده، مي شتابد.

تيمور در مسابقه برنده نشده اما هديه ي كاركنان اداره ي شيلات، شادي فرداي آن روزش را به همراه دارد.

برنده‌ی جايزه‌ی «يوسف ملك شاعران» در جشنواره‌ی كانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال 1392


ناشر: پیدایش

سال 1385

خلاصه داستان:

ریحانه، به دليل ورشكستگي پدر مجبور مي شود همراه خانواده اش به تهران كوچ كند و مادربزرگش را، كه بسيار به او دل بسته است، تنها بگذارد. مادربزرگ چهل تكه اي به او بخشيده و همين ياد مادربزرگ را هميشه در خاطر اوزنده نگه داشته.

ریحانه در مدرسه با دختري تنها دوست مي‌شود. ماجراهاي دوستي او با همكلاسي و تعقيب و گريز پدر از دست طلبكارها ادا مه ي ماجراي رمان است. در پايان ریحانه موفق به ديدار دوباره ي مادربزرگ مي‌شود، اما...

      بشنوید ...

ناشر: شباويز

تصويرگر: فرشيد شفيعي

سال 1385

خلاصه داستان:

دُر محمد نوجواني تينگي « دورگه» است. او در مدرسه اي در شهر كوچك «تيس»ـ در نزديكي چابهارـ زندگي مي كند. براي رسيدن به مدرسه متكي به دوچرخه ي عابدي، پسري بلوچ، است. در دعوايي كه با عابدي دارد، امكان رسيدن به درس و تحصيل را از دست مي دهد.

در محمد عصرها به كار در بندر آزاد چابهار سرگرم است. روزي چشمش به بسته ي دوچرخه اي مي افتد كه از لنج باربري به دريا مي افتد. شب هنگام همراه دوستش فلاح دل به دريا ميزند و دوچرخه را بر ميدارد. حالا نوبت درگيري او با مادرش دُر بي بي است.....

اثر برگزيده‌ی نوجوان كتابخانه‌ی مونيخ آلمان در سال 1386

      بشنوید ... 

ناشر: به نشر

سال 1388

خلاصه داستان:

عادل، كودكي است كه به خاطر بيماري كزاز در اتاقي سياه پوشيده در بيمارستان به سر مي برد. دايي اش قطاري كوچك به او هديه مي دهد. عادل و دوستان ديگر بيمارش سوار قطار شده، به ماه نزديك مي شوند. كودكي كه پا به ماه گذاشته، امكان بازگشت بر زمين را ندارد و ...

 

ناشر: كانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

سال 1389

خلاصه داستان:

مانا، دختر نوجواني است كه مراقب كارهاي پدر بزرگش، پروفسور زالزالك، در اختراع دستگاه جديدش، است. پروفسور زالزالك كه با دانشمندي متقلّب به نام پروفسور ماكان درگير است،

براي اثبات كاركرد دستگاه جديدش به سمت غار كلما كره در ايلام مي رود بي آن كه از پنهان شدن مانا و طوطي اش «كاپيتان» در ماشين خود خبر داشته باشد.

گير افتادن پروفسور زالزالك و همراهانش در غار كلما كره و بازگشت به زمان هاي بسيار گذشته ، آغاز ماجراست...

      بشنوید ... 

خلاصه داستان:

شیرزاد، هامون و برزو که در حال آب‌تنی در رودخانه‌ای در دامنه‌ی کوه‌های گُدارخوش (در گیلان غرب) هستند؛ متوجه حضور سربازان دشمن در پناهگاه جنگل شده‌اند. آن‌ها در پی آن برمی‌آیند تا سربازان وطنی را از حضور دشمن باخبر کنند. کاری که باید دور از چشم خبرچینان انجام شود. سرانجام با وجود خطراتی که بچه‌ها درگیر آن شده‌اند، مأموریت خود را به پایان می‌رسانند و سربازان دشمن عقب رانده می‌شوند.

 

 

 رمان ترجمه 

  • ملکه‌ی سیاه‌پوش، مایکل مورپورگو، محراب قلم
  • نحسی ستارگان من و تو (رمان کودک)، محراب قلم، زیر چاپ  

 

 

 

شعر

 


ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

از کودکی تا ماه

زیر چاپ: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

 

پشت حس باغ‌ها

پشت آن پریدن کلاغ‌ها

پشت شب‌نشینی سکوت

پای آن درخت توت

پشت برف‌های خفته بر عروج کاج

زیر پرتو چراغ‌ها

پشت‌ بادهای بی‌امان که می‌وزد

لای دود سُربی اجاق‌ها

بی‌گمان،

حرف‌های ساده‌ی نگفته‌ای‌ست

***

دست من

پرده‌های پشت شیشه‌های تار را

کنار می‌زند

ماه،

از فراز نرده‌های باغ نیم‌شب

دل به آسمان بی‌گُدار می‌زند

و ناگهان

شعر،

شعرهای بی‌قرار و ساده‌ی خموش

پشت صرف واژه‌ها و حرف‌های بی‌دریغ

بار این همه عواطف نهفته را

به دوش می‌کشد

 

     بشنوید ...

پرنده‌ها

روی سیم‌های برق

مثل نُت به روی خط حامل کلید سُل

نشسته‌اند

پرنده‌ها

دل به آفتابِ سرزمین دور

بسته‌اند

چند قطره اشک

از نگاه ابرهای تیره می‌چکد

تکه‌ای از آسمان بیکران

قاب می‌کند نگاه ساده‌ی دو سار را

وقت دل بریدن از درخت و آشیانه‌شان

- هیچ مثل سارها

از تداوم همیشه خسته نیستید؟

- هیچ مثل سارها

از حضور ابرهای تیره، دل شکسته نیستید؟

گاه،

از میان های و هوی عادت و همیشگی

چگونه می‌توان عبور کرد؟

گاه،

دل بریدن از هوای مِه گرفته را

چگونه می‌توان مرور کرد؟

کاش مثل سارها

هر درخت ساده‌ای که در مسیر کوچ

سبز می‌نمود

خانه‌ی دل تو بود

 

     بشنوید ...

تمام دشت در مِه

تمام کوه در مِه

نمای آسمان در ابر پنهان

تمام جنگل انبوه در مِه

 

نه ردّی مانده از باغ

نه گامی مانده در راه

نه چشم‌انداز دِه از دور روشن

نه دودی از فراز بام پیدا

 

تمام درّه و ده

سر و آغوش در مِه

سگی شاید کنار تخته سنگی

ولی او هم سراپا گوش در مِه

 

نگاهم خیره بر هیچ

کنار بوته‌ی ازگیل وحشی

دمی یاد تو را آورده با خود

نسیم روح‌بخشی

 

تو را گم کرده‌ام من

در این سردرگمی‌ها

ولی تصویری از تو نقش بسته

به روی نقشه‌ی خاموش دنیا

 

تمام دشت در مِه

تمام راه در مِه

تمام لحظه‌ی تنهاییِ من

شده با یاد تو همراه در مِه

 

     بشنوید ...

 پشت میزی از همیشه

صندلی آغوش خود را می‌گشاید

باز هم گلدان کوچک، زیر ساعت

لحظه‌ها را می‌شمارد

می‌نشینم رو به رویت

می‌نشینی رو به رویم

گرم می‌خندم به رویت

چشم می‌بندی به رویم

آفتاب گفت و گو در چشم‌هایم

ابرهای تیرگی در چشم‌هایت

چای فنجان داغ

خواب گلدان، سبز

میز کوچک، پایه‌ی تکرارهایش سُست

سردی دیدار را، شاید

با بخار چای باید شُست

ناگهان از چشم‌ها پنهان

رو به روی من

ناودان گونه‌هایت را

می‌خراشد نرم

قطره‌های شبنمی روشن

روی دیوار نگاهم

با سکوتت می‌نویسی:

- آسمان سینه‌ام ابری‌ست!

روی شیشه، از بخارِ گرم

با نوک انگشت سردم

می‌نویسم:

- آسمان سینه‌ی من هم،

ولی در آن برای قهر جایی نیست!

چهره‌ات در اشک پنهان

ناگهان با گریه می‌خندی

با نگاهی گرم

در به روی عصه می‌بندی

چای فنجان داغ،

لحظه‌های دوستی، خوانا

خواب گلدان، سبز

آشتی در چهره‌ات پیدا

 

     بشنوید ...

تو آن پرنده‌ای

و من چو شاخه‌های سبز منتظر

تو آن نسیم ناگهان

و من چو برگ زرد آرزو به دل

تو پینه‌دوز قرمزی

و من شکوفه‌های باز صورتی

تو نردبان خواهشی

و من چو میوه‌ای که بی‌صدا

سوار تاب دست‌های گرم تو

رسیده می‌شود

تو آفتاب روشنی

و من جوانه‌ای که در هوای چیدنت

به سمت نور می‌رود

تو رود سرخوش زمان

و من چو ریشه‌ای

که تشنه‌ی صبوری‌ام

تو عابر همیشه‌ای

و سایه‌ی وجود من

قرارگاه ساده‌ای

برای لحظه‌های خواب خستگی‌ت

تو شاعری

و من چو ساقه‌ای که پوستم

برای نقش قلب زخمی تو

نبض می‌شود

 

تو هرچه خواه باش!

من آن درخت آرزو

که تکه تکه در مسیر بودن ِ تو

سبز می‌شود

 

     بشنوید ...

برای من،

همیشه همان سرو بوده‌ای

همان تداوم سبز در آبی

همان حضور تازه‌ی گندم

در خواهش آرواره‌های مرد مسافر

و بوی توتک مادربزرگ

روی میز

 

برای من،

همیشه همان طراوت جالیز‌های شمالی

پلی که از دو جانب رود

می‌گذرد

و شبنم خیسی کنار تمشک

و رنگ نیلوفر 

در آرامش تالاب‌های دور

بی‌گفتگو

برای من همیشه همان آب بوده‌ای

در آبرفت نهرهای تفاهم

سبز و آراسته که چنینی

***

در تو 

به آغاز روز می‌رسم

 

     بشنوید ...

 
 

Leave your comments

0
terms and condition.

People in this conversation

English

 


Biography

 

 

Books

 

 

Research–Illustration

 


News

 

 

 

دیدارها

امروز233
دیروز221
این ماه4074
تا کنون173018

Saturday, 19 January 2019